• شماره تماس آکادمی موسیقی سرنا :    32263647-026      32253482-026
  • آدرس آموزشگاه موسیقی سرنا  :  کرج ، میدان شهدا ، روبروی بانک ملی ، جنب برج نوا  
  • شماره تماس آکادمی موسیقی سرنا :    32263647-026      32253482-026
  • آدرس آموزشگاه موسیقی سرنا  :  کرج ، میدان شهدا ، روبروی بانک ملی ، جنب برج نوا  
  • شماره تماس آکادمی موسیقی سرنا :    32263647-026      32253482-026

موسیقی ترکمن صحرا 

برای آشنایی بیشتر با سنت های بکار رفته در موسیقی های محلی ایران،می خواهیم موسیقی ترکمن صحرا را به طور کامل مورد بررسی قرار دهم.
موسیقی محلی ترکمن صحرا یکی از اصیل ترین موسیقی های محلی بشمار می رود که موسیقی محلی اطراف آن همانند خراسان از نظر مفاهیم مشابه آن می باشند. اگر چه قوم ترکمن اصالتا در قدیم جزء ایران نبوده و بعد ها وارد ایران شدند، اما فرهنگ ها و الهام های قابل توجهی برای ساخت موسیقی خویش دارند که مطالع آن از نظر من بسیار جالب بشمار می آید.
موسیقی ترکمن در ردیف موسیقی های مقامی شناخته می شود که در مقایسه با موسیقی غیر مقامی ، از محتوای عمیق تر و گسترده تری برخوردار است.
موسیقی ترکمن صحرا

موسیقی مقامی ترکمن صحرا بی تردید ازحقایق تاریخی و حماسی این سرزمین بنیان گرفته و ریشه در تاریخ این قوم دارد.
موسیقی بزرگ ترکمن را (موقام ) "مقام "می گویند. مقامات نیزبه دو گروه : خلق "موقامی" (مقامات مردمی ) و " حان موقامی " ( مقامات در باری ) تقسیم می شوند ، " خلق موقامی " ( مقامات مردمی ) یعنی هنر عامه ، تجلی ذوق و فکر و احساس انسان عامی بصورت آثار هنری بدون هیچ تکلف و در نهایت ساده اندیشی که به قول میخائیل ایوانویچ گلینیکا : " موسیقی را مردم بوجود می آورند و آهنگ سازان آن را تنظیم می کنند . "
" حان موقاقی " ( مقامات درباری ) یعنی هنر خاصه ، هنر تفاخر و روح و ستایش خان ها و بیگ ها ، هنر قرار دادی و واقع گریز که بر اندیشه و خصلت فردی و سلیقۀ شخصی متکی است 
لازم به ذکر است که خود " خلق موقامی " نیز به بخشهای مختلف و متفاوتی تقسیم می شود که عبارتند از : 
  1. مقامات حماسی
  2. مقامات تاریخی
  3. مقامات عاشقانه
  4. مقامات عارفانه 
  5. مقامات طبیعت گرایی
مقام لر ( مقامات )                                              
حان موقامی [ مدح و ستایش خان ها و بیگ ها ] 

در موسیقی ترکمن مقامات و قطعات فراوانی وجود دارد که تعداد آنها حدودا به پانصد مقام می رسد ، که هر کدام از حادثه و حکایتی سخن می گویند . اسامی برخی از مقامهای ترکمنی عبارتند از : 
1- کونگئر باش موقامی 
2- گوک دپه موقامی  : اشاره به مفجر کردن قلعۀ ترکمن ها توسط روس ها دارد  .
3- بال صایادموقامی
4- ایرالئق موقامی 
5- اکک لیک موقامی 
6- اوچورادئم موقامی 
7- آتچا پان موقامی 
8- برکه لی چوقای موقامی 
9- کج پلک موقامی 
10- یاختی لئق موقامی 
11- آزاد لئق موقامی 
12- قئق لرموقامی 
موسیقی ترکمنی را از نظر نقش پیام رسانی و تأثیر گذاری می توان به گونه های زیر طبقه بندی نمود : 

الف ) موسیقی عاطفی : 

اجرای این موسیقی بصورت آوازی است . مادر با آوایی حزین ، احساسات ، آرزوها و تمایلات عاطفی خود را به فرزندش ابراز می دارد . این گونه موسیقی را لالایی و در اصطلاح ترکمنی هودی HUDI""   می نامند . 

ب ) موسیقی تغزلی : 

در این گونه، همانطوری که از عنوان آن بر می آید، خواننده ، سوزد گو از عاشقانه و شرح هجران و فراق و معشوق را بیان می دارد. موسیقی تغزلی ترکمنی را می توان به دو شکل " لأله خوانی " و " چوپانی خوانی " تقسیم کرد. لأله را دختران جوان در جمع همسالان می خوانند، در این جمع معمولا یکی از دختران سازی به نام " قاووز " که همان زنبورک است می نوازد و یکی دیگر از دختران که از صدایی خوش بهره مند است می خواند و شوری بر می انگیزد. 

چوپانی خوانی :

شکلی دیگر از موسیقی تغزلی است، در این نوع موسیقی چوپانان به همراه نوای نی خویش اشعاری را در شکایت روزگار و در هجران و فراق یار می سرایند و می خوانند.

پ ) موسیقی حماسی – رزمی : 

در اینگونه از موسیقی ، " بخشی " همراه با نواختن دو تار به خواندن اشعاری می پردازد که شرح قهرمانی و حماسه آفرینی های مبارزین و قهرمانان ملی است. شیوۀ اجرای این موسیقی به صورت نقل خوانی است. 

ت ) موسیقی بزمی : 

اینگونه موسیقی در مجالس عروسی و جشنهایی از این دست اجرا می شود ، " بخش " ها با نواختن دو تار و کمانچه و با آوایی روح افزا به خوانندگی می پردازند و موجبات سرور و شادمانی میهمانان را فراهم می کند . 

ث ) موسیقی آیینی : 

این نوع موسیقی در آئینها و مراسم خاصی اجرا می شود . و در آن رابطۀ انسان با خدا و مفاهیم معنوی زندگی بیان می شود، موسیقی آئینی در چهار شکل : ملودی خوانی ، نوحه خوانی ، ذکر و پر خوانی در میان مردم رخ می نمایدکه همراه هرکدام کاربردی ویژه و میدان عمل خاص خود را دارا می باشد.

ترکمن ها مردمانی هستند که زندگی آنها بسیار مرتبط با سنت ها و آئین گذشتگان آنها می باشد. هنوز که هنوز است بسیاری از خانه های ترکمن نشین پدران خود رات فراموش نکرده اند و هر آنچه آنان اعتقاد داشتند و به آن عمل می کردند در آنها نیز وجود دارد . 
به همین دلیل موسیقی ترکمن نیز از هر نظر به خودی خود موسیقی سنتی به شمار می رود. موسیقی که حتی یک ضرب کوچک تار آن دا لتان و منظومه ای را با خود همراه دارد. 
در واقع با بررسی این نوع موسیقی می توانیم نتیجه گیری کنیم که موسیقی محلی به معنای خاص آن در هر منطقه و دیاری که شکل می گیرد و هویت می یابد به گونه ای مدیون سنت ها و آئین های آن منطقه می باشد همانطور که بررسی ها نشان می دهد. در مناطقی که جنگ و رزم بیشتر وجود داشته موسیقی آن بیشتر حالت حماسی داشته و یا اینکه حزن آلود تر می باشد چرا که اغلب در مرثیه سرایی فرزندانشان بوده ، و یا مناطقی که آرامش در آن جا حکمفرما بوده و زیبائیهای طبیعت بیشتر موسیقی آن منطقه آرام تر و با وقار تر و ارامش خاص خود را دارا می باشد . 
موسیقی محلی یکی از اصیل ترن مظاهر موسیقی می باشد که اگر چه توضیحات تنها گوشه ای از این دنیای پراز شور نشان داد اما می توان احساس کرد که همین توضیحات اندک تا حدودی مارا با چگونگی آفرینش این موسیقی آشنا می کند . 
دکتر ژان دورینگ در رابطه با جایگاه موسیقی ایران در جهان امروز چنین می گوید : در موسیقی مدرن و معاصر اصلا با احساس کاری ندارند و معتقدند که موسیقی را باید با چشم دید و با عقل فهمید ، آنها از این موسیقی لذت روشنگرانه می طلبند و به این دلیل هیچ گاه در دل نمی نشیند . موسیقی مدرن در ساختار علم و عقل جای می گیرد اما بیان ندارد ، موسیقی شما بیان مند است چیزی می گوید که هم آدم فارسی زبان می فهمد و هم هندی و هم جای دیگر ، این موسیقی حس دارد و بیانگر احساسات مشترک است و کم وبیش هر کسی می فهمد که چه می گوید ، زیبایی ، ساختار پیچیده و حرف و بیان در موسیقی ایرانی در هم آمیخته است ، البته فراموش نکنیم که شناخت موسیقی ایرانی مستلزم شناخت فرهنگ ایرانی است . 

قونگئرباش موقامی : 

یکی از مقامهای بزرگ موسیقی ترکمن است بنابر روایات نحوۀ آفرینش آهنگ چنین است : 
« امان گلدی بخشی » بخشی پیری که سالیانی دراز دوتار نواخته ، روزی به هنگام غروب آفتاب به بالای تپه ای در نزدیکی « اوبه » می رود و می نشیند . به دوردست ها خیره شده و لحظه های وداع خورشید را نظاره می کند . خورشید که به سرخی گرائیده ، در پس خط افق غمگنانه در حال افول است . و « قونگئرباش » ها که نوعی گیاهان کوتاه ساقه وزیبادر دشت بیکران است با نسیم باد می رقصند . با مشاهدۀ این چنین تصویری در طبیعت ، با ساز خود آهنگ و مقام « قونگئر باش » را بوجود می آورد .

گوک دپه موقامی : 

با توجه به سال مشقت بار و توان فرسای جنگ میهنی 1881میلادی ، نوازندگان و بخشهای بزرگ موسیقی ترکمن با مشاهدۀ وضع وحشتناکی که بوجود آمده بود وبادیدن اندامهای قطعه قطعه شده ، منجمله کشتن زنان و کودکان بیگناه ، در بارۀ حماسه و نبرد « گوگ دپه » با به کار رفتن بسیاری از ملودیهای انقلابی و حزن انگیز آهنگ ها و آوازهایی آفریده اند که حاکی از روحیۀ مقام ، تزلزل ناپذیر و قهرمانانۀ مردم ترکمن در راه دفاع از آزادگی و سرزمین خویش بوده است . در آهنگ و مقام گوک دپه این موضوع بخوبی مجسم شده است . 

بال صایادموقامی : 

اینک به شرح مختصری دربارۀ موضوع مقام معروف و مشهور « بال صیاد » که یکی از مقامات عاشقانۀ موسیقی ترکمن بوده و بین ترکمن ها رواج دارد می پردازیم. 
« همراه » پسر امیر شب عروسی اش با دختر وزیر به نام « سروی نیاز » پیش گویی به او می گوید زیباترین دختر جهان « صایاد » است . پسر به اتفاق پدر به جستجوی « صایاد » می پردازد ، در دیدار اول ، پدر عاشق « صایاد » می شود ولی بالاخره پدر ، پسر را که مقابل باغ ایستاده بود صدا می زند و از عشق خود می گذرد و اورا تسلیم پسر می کند . پسر نیز با اجازۀ پدر ، « صایاد » را به سرزمین خود می آورد و برای این که « سروی نیاز » را هم از دست ندهد هردو را به عقد خویش در می آورد . 

بیکه حالان موقامی : 

این داستان ، روایتی مختصر در مورد چگونگی پیدایش آهنگ و مقام « بیکه حالان » است. درون آلاچیقی در دل صحرا نوازندۀ پیری مشغول نواختن دوتار بود . آتشی در وسط آلاچیق برپا ، و دیک غذا روی « تاغان » و « غالداو » یی در حال جوش روی آن قرار داشت . عده ای از مردان نیز به نوای دلنواز دوتار گوش جان سپرده و حرکت دست های نوازنده را دنبال می کردند . در گوشه ای دیگر از آلاجیق نیز چند زن و بچه دیده می شدند . در میان مردها ، جوانی بیشتر از دیگران به پیرمرد نوازنده توجه داشت . بطوری که کوچک ترین حرکت دست های وی را روی دوتار از نظر دور نمی داشت .
پیرمرد پس از آن که آخرین ضربه اش را برروی تارها فرود آورد و باتحسین دیگران آهنگ اش را به پایان می رساند ، دوتارش را به همان جوانی که چشم بر دستان او دوخته بود سپرده و از وی درخواست می نماید که برای آنها آهنگی را بنوازد . 
جوان دوتار را در دست گرفته و شروع به نواختن آهنگی می کند . پس از پایان یکی از آهنگ ها که موجب تحسین حضار نیز می گردد ، میزبان جهت رفع خستگی نوازندۀ جوان از همسر خود در خواست چای می نماید . 
نوازندۀ جوان بار دیگر آهنگ جدیدی را شروع به نواختن می کند . صدای آهنگ فضای آلاچیق را پر کرده و اوج می گیرد . انگشتان دست راست وی با ضرباتی منظم و زیبا تارهای دوتار را به ارتعاش در می آورد و انگشتاتن دست دیگرش ماهرانه بر روی پرده ها می لغزد . هیچ کس تا آن زمان آن آهنگ را نشنیده بود ، به همین جهت همه با دقت هرچه تمام به آن آهنگ زیبا گوش می دادند . 
همسر میزبان که قصد آماده کردن چای را دارد « غالداو » در حال جوش را از روی آتش بر می دارد در این هنگام قطعه زغالی از آتش برروی لباس او می پرد . وی که با شنیدن آن آهنگ غرق در رویا و افکار خویش است ، ناگهان با صدای « آهای آتش » رشتۀ افکارش از هم می گسلد و به خود می آید و با عجله قسمت پایین پیراهنش را خاموش می کند .
پس از پایان آهنگ نوازندۀ پیر روبه نوازندۀ جوان کرده نام آهنگ و سازندۀ آن را از وی جویا می شود . 
نوازندۀ جوان پاسخ می دهد : این آهنگ را در شب مهتابی صحرا ساختم و هنوز نامی برایش در نظر نگرفته ام . پس از گفتن این جمله ناگهان روبه همسر میزبان کرده و نام وی را می پرسد.
حضار ساکت و متعجب بودند . زن میزبان روسریش را به صورت می کشد و خجالت زده می گوید : « اسم من بیکه » است. 
نوازندۀ جوان روبه حضار کرده و می گوید نام آهنگم را بیکه حالان می گذارم . چرا که او بیشتر از همه آن را پسندیده آن قدر که حتی متوجه آتش پیراهن خود نشد. 
با شنیدن این حرف فریاد تحسین حضار بلند شده و همه از نامگذاری آهنگ خوشحال می شوند .آت چاپان موقامی :
« آت چاپان » به معنای «چابک سوار» و مقامی از مقام های پانصدگانۀ موسیقی ترکمن است. این آهنگ حالت سرکشانۀ یک اسب سرکش و چابک سواری چالاک را در نظر مجسم می سازد. بصورتی بسیار زیبا وابستگی اسب و چابک سوار، حرکات گرم کردن  اسب، چهارنعل، یورتمه و صدای سنگین ثم های اسب را بیان میکند. این آهنگ به وسیلۀ بخشی گمنام به یکی از قهرمانان شهید در جنگ های ترکمن با روسیۀ تزاری تقدیم شده است.

یاختن لئق موقامی:

مقامی از مقام موسیقی ترکمن است. «یاختی لئق» یعنی «روشنایی» بخشی مردمی «یاغمرنور گلدی» سازندۀ آن است که با آرزوی روشنایی، نور و سعادت آن را به قوم ترکمن تقدیم نموده است.

خمارآلاموقامی :

 آلاچیق محقر خوانوادۀ «آت باقار» درست در کنار اصطبل «قاراقوش» زیباترین و تیزپاترین اسب او که متعلق به «شوللی بای» بود قرارداشت.
آت باقار مربی با تجربه اسب بود و با پرورش اسب معاش خوانوادۀ سه نفره اش را تأمین می کرد. هر چند زندگی ساده و فقیرانه ای را داشتند، اما به همین زندگی محقر راضی و دل خوش بودند. هر روز صبح وقتی آت باقار می رفت تا ظرفی پر از شیر را به قراموش بدهد، جست و خیز کنان روی دوپای خود بلند می شد. هنگامی که آت باقاردو تار می نواخت، قاراقوش کنار دیوارۀ مشبک آلاچیق می آمد. گوش هایش را تیز می کرد و به آهنگ دوتار او گوش فرا می داد.
درون اصطبل پاک و پاکیزه بود و «شمشاد» کوچولو، دختر آت باقار بیش تر دوست داشت در درون آن بازی کند. شمشاد با آنکه ده-دوازده سال بیشتر نداشت، در کار تیمار اسب کمک دست پدر بود و اصطبل قاراقوش را تمیز می کرد و جارو می کشید. روزهایی که برای اسب نخود پخته می شد، برای شمشاد کوچولو حال و هوایی دیگر داشت؛ چون از دولت قاراقوش کاسۀ شمشاد همیشه پر از شیر و نخود بود.
یک روز صبح زود شوللی بای صاحب قاراقوش،آت باقار را به خانه اش دعوت کرد. از او به خوبی پذیرایی نمود. آت باقار چنین پذیرایی خوبی را تا آن وقت بخاطر نداشت .بای برخلاف عادت همیشگی، با خوش خلقی و متانتی خاص سر صحبت را باز کرد و گفت: «دیشب در روستی بالایی قمار بازی می کردیم. ابتدای بازی بخت با من یار بود و چند بازی را بردم، اما پس از آن ورق برگشت و پشت سر هم باختم.آخربازی نمیدانم که چطور شدکه سراسبم قاراقوش هم شرط بندی کردممتاسفانه آن راهم باختم».
آت باقار آهی کشید و گفت: «این کار را نبایست می کردید. قاراقوش اسبی نیست که بتوان به راحتی از دستش داد. کاش می شد تعدادی گوسفند و یا شتر را به عوض قاراقوش داد و او را راضی کرد. چطور است به طلبکارتان چنین پیشنهادی بدهید».
شوللی بای بابی میلی دستی به ریشش کشید و با این تصور که وقت گفتن مقصودش به سررسیده، وارد موضوع اصلی شد: «اتفاقا من هم در عوض قاراقوش مال وپول زیادی را پیشنهاد کردم؛ اما او به هیچ کدام رضایت نداد. ولی به نظر می رسد اگر دختری را برای همسری اش پیش کش کنیم، رد نکند. واقعا اگر کنیزی بتواند رضایتش را جلب کند،مشکلی در میان نیست».
آت باقار در جواب گفت : «حرف بی موردی نمی زنید، اما مشکل اینجاست که شما دختری ندارید که به همسری اش بدهید».
شوللی بای که انگار منتظربه پایان یافتن حرف آت باقاربود؛ بالحنی سریع گفت: «اگر من ندارم تو که داری؟ می توانیم شمشاد را به همسری او درآوریم».
آت باقار با شنیدن این حرف ناگهان از جا پرید؛ با خشم به طرف آستانۀ در رفت؛ کنار در پا پس کشید و گفت «نه.نمی توانم دختریازده ساله ای را شوهر بدهم. این تنها دخترمن است. این امکان ندارد» و در را محکم بست و رفت.
همان روز عصر شوللی بای با نقشۀشومی را که در سر داشت،قراقوش را زین کرد تا راهی شود؛ نگاهی به اطراف انداخت، در دور و نزدیکی کسی به چشم نمی خورد. شورللی بای سوارقراقوش شد و به شمشاد که در کوشه ای مات و مبهوت مشغول تماشای زینت اسب بود با دست اشاره ای کرد: «دخترم. یادم رفته شلاقم را بردارم.شلاقی را که روی آخوراست برایم بیاور» وقتی شمشاد شلاق را به طرف او دراز کرد شوللی بای همراه شلاق خود شمشاد را هم از زمین بلند کرد و جلوی زین نشاند . دخترک وحشت زده فریادی کشید . برای این که خودش را بر زمین بیندازد سر و صورت شوللی بای را پنجه می کشید و فریاد می زد (( مادر ! به فریادم برس )).
در این اثنا مادر شمشاد از راه رسید و خواست دخترش را  از دست شوللی بای نجات دهد: اما وی لگد محکمی به گردنش زد و او را به پشت انداخت . مادر بیچاره ناله ای کرد و به سختی بلند شد و با هر دو دست رکاب زین را محکم چسبید. در حالی که دستش در رکاب گیر کرده بود بر روی زمین کشیده می شد. اما وقتی قاراقوش برای پرش از روی گودال بر جلو خیز برداشت دست مادر از رکاب رها شد و با سر درون گودال افتاد.
شوللی بای که در اسب سواری مهارت چندانی نداشت نتوانست شمشاد را نگه دارد . در این گیرو دار دخترک پایین پرید و از دست شوللی بای در رفت.
شمشاد در درون گودال جسد غرق در خون مادرش را در آغوش می کشید و های های می گریست. شوللی بای سراسب را برگرداند تا شمشاد را به چنگ آورد . او را از درون گودال بیرون کشید و بر روی اسب گذاشت تا سوار شود. اما ناگهان خنجری با قدرت هر چه تمام بر گردنش نشست . و به او امان نداد . تمام این وقایع در یک چشم به هم زدن انقاق افتاد .
در این حین اهالی روستا دوان دوان از هر سو به طرف آنها شنافتند . آت باقار دستپاچه شده بود. جسد همسرش را در آغوش گرفت و سوار قاراقوش شد و شمشاد را که از ترس زبانش بند آمده بود بر ترک خود سوار کرد.
آت باقار رو به جمعیت کرد و گفت : (( ای دوستان و یاران ! پس از این شاید دیداری میس نباشد . خدانگه دار )).
  هنوز حرفش را تمام نکرده بود که صدایی از میان جمعیت شنید : (( آت باقار ! دارند می آیند .بتاز !)).
آت باقار نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن اقوام شوللی بای که شمشیرهای آخته در دست داشتنند ، افسار اسب را شل کرد. قاراقوش خود را از میان جمعیت بیرون کشید و مانند باد رو به سوی کوه تاخت.
آت باقار تا وقتی که سیاهی روستا از چشمانش محو نشده بود ، از کنار دامنه کوه رو به مغرب راند. سپس سر قاراقوش را به سوی شن زار برگرداند و شب دیر وقت در کنار چاه چوپانی اتراق کرد . صبح روز بعد همسرش را به خاک سپرد و در همان جا کلبه ای برای خود برپا کرد.
او هر روز (( دو تار )) ش را در دست می گرفت و ساز حزن آلودی را می نواخت و بی هیچ خستگی بارها و بارها تکرار می کرد. وقتی این ساز را می نواخت ، غرق در اندوه می شد و دست هایش می لرزید.
چوپان و شاگرد چوپان هر روز در کلبۀ آـ باقار جمع می شدند و به ساز و آواز گوش می دادند. از او می پرسیدند: «آت باقاراین سازی را که تو هر روز با هیجان و تأثیر می نوازی، تا به حال نشنیده بودیم و نمی دانیم چه آهنگی است. می شود که بگویی این ساز تو چه نام دارد؟»
آت باقار جواب داد: «این آهنگ نالۀ سوزناکی است از درد و رنج واقعۀ سخت و جانکاهی که، برایم اتفاق افتاده است. این آهنگ را خودم ساخته ام. نامش «خمارآلا» است.

حاجی قولاق موقامی:

این آهنگ دربارۀ چگونگی آفرینش یک آهنگ است.
در روستایی در دشت ترکمن، نوازنده ای جوان بنام «حاجی» زندگی می کرد. او با دو تارش سازها و آهنگ های زیبا می ساخت. رفته رفته آوازه اش زبان به زبان گشت و به گوش خان رسید خان با قدرت و لشکری که داشت، اموال روستاییان را غارت می کرد و هر چیزی را که می خواست، به دست می آورد. خان سوارا نی چند را به خانۀ حاجی فرستاد تا او را به قصر بیاورند. به دستور خان، وی به عنوان نوازندگان دربار، در قصر ماند و هر چه تلاش کرد، نتوانست خان را از تصمیمی را که گرفته بود، منصرف کند.
روزها پشت سر هم گذشت و «حاجی» ساعاتی از روز را کنار خان و اطرافیانش می گذراند و در مجالس آنها با دو تارش آهنگ می نواخت.
 چشم های خان قرمز شده  بود، جابه جا شدو خمیازه کشید و گفت : دستت در دوره نکنه!  آهنگ زیبایی بود! ولی خوایم می اید بهتر  است که کمی استراخت  کنیم   . 
 حاجی با  استینش عرق پیشانی را پاک کرد و بلند شد. چند نفر از شاگردانش به کمک آو امدند و حاجی را به  آلاچیق بردند . حاجی   صدای خان را شنید که به اطرافیانش گفت : کمی که خوابیدم ، بیدارم  کنید! می خواهم دوباره ساز بشنوم ! ساز بعد از خواب حسابی می چسبد ! » 
حاجی دو تا  کوک شده و اماده خود  را  جلوی در  الاچیق گذاشت و به درون رفت تا کمی چای بخورد و به سئوالات شاگردانش جواب   بدهد. با وزیدن باد تارهای کوک شده صدای کردند، خان گوش هایش را تیز کرد ، بار باد هم همراه خود آهنگ ملایم و خیال انگیز را از  تارهای کوک شده ی دو تا به صدا در آورد   .
 خان حس  کرد  در صحرایی پر از سبزه و گل قدم می زند و چون پری  سبک بال با باد همراه است. ناگهان باد از حرکت ایستاد. صدای  تارها  عموماً  قطع  شد، شاه با اظطراب چشم باز کرد و  از چمن زار سرسبز خبری نبود، هیکل گنده خوش را دید با خشم نیم خیز شد  و گفت : حاجی بیا  ......... 
 همه به سمت آلاچیق خانم دویدند. حاجی هم سراسیمه دو تارش را برداشت و جلوی آلاچیق خان حاضر شد و  روی نمدی که برایش  پهن کرده بودن گوش به فرمان نشست . 
 خان دوره رنگ حالی که به شدت عرق می ریخت خشمگین از آلاچیق بیرون آمد و رو به حاجی گفت بزن یاالله زود باش  
حاجی با تعجب پرسید کدام یکی را خان  با  صدای بلند داد  زد بزن زیباترین آهنگ را بزن زود  باش.
 حاجی  شروع  به زددن کرد آهنگ زیبای نواخت طوری که همه دست از کار  کشیدند. خان چشمانش را بست تا شاید آهنگ  زیبا و آرامی را  که شنیده  بود دوباره بشنود. اما نشود و فریاد زد :این نه  ... یکی  دیگه
حاجی  عرق  پیشانیش را پاک کرد و  آهنگ دیگر نواخت اما این یکی هم برای خان دل پذیر نبود . آهنگ که تمام  شد حضار سرتکان  دادن و آفرین گفتنداما خان نا  راضی  بود . 
عرق سردی  روی  پیشانی حاجی و شاگردانش نشست و سرو  صدا  از میان جمعیت بلند  شد.  حاجی گفت : سرورم من تمام  آهنگ   های   که بلدم  و ساختم برایت  نواختم. اسم آهنگی که شنیده ای چیست؟  ولی خان تا صبح فرصت داد تا  حاجی  آن آهنگ   را بنوازد  
 صبح  روز  بعد، همه جلو  آلاچیق خان جمع  شده  بودند. حاجی هم  روی نمدش نشسته  و به فکر فرو  رفتند بود و دسته  ای دو تار را در مشت هایش فشرد و عرق می رخت. دبشب تا صبح، خواب به چشمانش نیامده بود. تنها درون آلاچیق  نشسته بود و تمرین کرده بود. 
 خان به چشم های قرمز و پف کرده ی حاجی نگاه کرد و گفت حاجی اوازه ات در تمام ترکمن پیچیده است پس آهنگ که ميخواهم بنواز.
 حاجی  آهنگ را نواخت  ولی خان خوشش نیامد و فریاد  زد : جلاد   
 جلاد که نقاب بر جهره داشت با شمشیر  برهنه از میان جمعیت گذشت و به سمت آلاچیق  رفت. 
 پوست بدن حاجی مور مور شد و عرق سردی بر بدن حاجی نشست خان به جلاد گفت ده انگشت این مرد را  قطع کن !  
 حاجی یک  فرصت دیگر  خواست و خان اجازه دادد. حاجی  با غمگین  دو تا  را برداشت و شروع کرد به نواختن آهنگس غریب تا به حال هیچ کس آن را نشنیده بود. دیشب وقتی تنها شده بود آن  را ساخته بود نواخت.  
 حاجی آخرین ضربه را که به تارها ی دو تا  زد،  فریاد شادی  جمعیت در فضای قصر پیچیده. کسی از بین جمعیت رو به حاجی کرد  و   پرسید: این آهنگ ساخته کیست ؟ 
 ناکهان خان بلند  شد و با  دست به حاجی اشاره کرد و داد زد جلاد فورا انگشتان این مرد را قطع کن  به این ترتیب این آهنگ بعدها به ساز حاجی قولاق معروف شد .